محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

905

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كردند مرا و تو نيز بيعت كن ، و آن سپاهى كه به نزديك تواند و مردمان خراسان را بگوى تا بيعت كنند ، و بر خراسان خليفتى به پاى كن و تو به نزديك من آى . چون يزيد آن نامه را برخواند [ بر [ ابى ] عيينه افگند . و [ ابى ] عيينه برخواند . ] يزيد را گفت : تو از دست او ولايت نخواهى يافتن . گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كه اين سخن كه او به تو نوشته است به سخنان ديگر كه از پيش تو بودند نماند . پس يزيد از خراسان برفت و مخلد پسر خويش را بر خراسان خليفت كرد . و چون يزيد به واسط آمد ، به كشتى اندر نشست بر آنكه به بصره شود . و عدىّ ارطاة آگاه شد . موسى بن وجيه الحميرى را بفرستاد تا او را بگيرد . به نهر عقيلى به دو رسيد آنجا كه در بصره است ، و يزيد را بند كرد و پيش عدى آورد . عدى او را پيش عمر بن عبد العزيز فرستاد . عمر او را و اهل بيت او را دشمن داشتى و گفتى مردمانىاند كه بزرگوارى كنند ، و من كسانى كه چون ايشان باشند دوست ندارم . و يزيد عمر را نيز دشمن داشتى و گفتى : ايدون دانم كه مرايى است . عمر چون خليفت شد بدانست كه او از روى و ريا دور است بدان سيرت نيكو كه او را بود . چون يزيد را پيش عمر بردند او را از آن مال بپرسيد كه به سليمان بن عبد الملك نوشته بود ، چنان كه پيش از اين گفتيم . يزيد گفت : من پيش سليمان بدان منزلت بودم كه تو ندانسته اى ، و آن چنان نامه از بهر آن نوشتم تا مردمان آگاه شوند و مرا بزرگى نو باشد بر ايشان ، و تو دانى كه سليمان مرا از آن چيزى نگرفتى . عمر گفت : هيچ نبينم اندر اين كار مگر كه ترا به زندان كنم ، از خداى بترس اى يزيد و آنكه به نزد تو است از مال مسلمانان بده . و جرّاح بن عبد الله الحكمى را بخواند و لوا بربست و او را به خراسان فرستاد . [ 314 b ] به ولايت . و مخلد آگاه شد بيامد و پيش عمر شد و گفت : يا امير المؤمنين ، خداى عزّ و جلّ نيكويى كرد با اين امّت و ولايت تو با ايشان ، و نه واجب بودى كه بدبختترين مردمان بوديمى كه اين پيرمرد را به زندان كنى ، و او را گناهى نيست . عمر گفت : او را از بهر آن بازداشتم كه آنچه ستده است و نامه نوشته است اندر آن به سليمان بن عبد الملك بازدهد . مخلد گفت : يا امير المؤمنين ، صلح كن با من بر آنچه خواهى .